![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصی عبدالرضا مفتوحی |
|
هفته ی معلمی که مسیر زندگی یک دانش آموز در دست اوست مبارکباد
با چوب خود زدی کف دستم ببخشمت؟ از درس و م شق ومدرسه رستم ببخشمت؟ روزی سر کلاس ریاضی به سنگ تو مثل بلور و شیشه شکستم ببخشمت؟ تهمت زدی به من که تقلب نموده ام گفتی که من روانی و پستم ببخشمت؟ روزی کنار تخته سیاهی زدی به من شد رنگ تخته ناخن شستم ببخشمت؟ روزی که خسته بودم و بیمار و نا توان گفتی به من که لاتم و مستم ببخشمت؟ عمری سر کلاس تو درجا زدم چقدر چشم انتظار نمره نشستم ببخشمت؟ دیدم به خواب خوش که کتک می زنی مرا از خواب خوش رمیدم و جستم ببخشمت؟ روز معلم است و ندارم هدیه ای جز شعرکی که مانده بدستم ..ببخشمت؟
سروده شده اردیبهشت هشتاد و چهار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:16 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
رودم که در سر فکر اقیانوس می چرخد
خورشید میخواهم ولی فانوس می چرخد چندیست دارد یک نفر دنبال یک چیز ی بی مقصدومقصود هی مایوس می چرخد آیینه می بیند مرا دل ر ا نمی بیند برلب تبسم در دلم افسوس می چرخد چندیست در جان کلیسا رعشه افتاده گویا که پتکی در دل ناقوس می چرخد بیدارم و در خوابم و درخواب ....بیدارم در انزوای هر شبم کابوس می چرخد خورشید هم سرگیجه دارد میرود مشرق حتی زمین حتی زمان معکوس می چرخد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:23 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
ای جنس سخاوت تو همچون طایی در کوه و کویر و دشتها با مایی میگفت عطش به برکه ی لارستان هر چند که تشنه ای ولی سقایی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:41 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
درمحله ی امامزاده سقایی زندگی می کرد به نام نصرالله دیمی که روز رحلت امام خمینی سال 68 کنار مسجد جامع لار در حالی که همراه سایر عزادارن سینه می زد چشم بر هم گذاشت و به دیار باقی شتافت .هنوز صدای یا الله گفتن نصرالله رهایم نکرده است.روحش شاد
تَیتَخ
کَلِنگِ مَهوَیِ مَدبَخ بیاری پَرَی اُرسیِ بَواجی نَخ بیاری کِنارِ بِرکَه وا یادِ نَصُلله(نصرالله) اُچی چِخرِک وَسُی تَیتَخ بیاری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:55 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:14 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
لارستان دوستت دارم لارستان
تو لاری لیک همچون قند هاری درون خویش جز افغان نداری سراپا زرد چون پا ییز هستی زبیکا ر و گدا لبریز هستی نمیدانم که هستی و چه هستی غریب و غربتی را می پرستی اگر بر خَیرینت فخر داری بپرس از این و آن استخر داری تو از هر سو به مسجد راه داری ولی کمبود ورزشگاه داری عروس شهرمان را همسری نیست کسی اصلا به فکرقیصری نیست که سقفش گشته جای موریانه بریزد بر زمین ترسم شبانه تَبَت بالا و می لرزی همیشه شدی تقسیم با لبخند تیشه چنان کیک تولد سر نوشتت به نامردی جهنم شد بهشتت تو مهد برکه های تشنه هستی به قلب دشمنانت دشنه هستی همی گفتند شیرین میشود آب نشد شیرین نه بیداری نه در خواب یکی میگفت روزی با دوصد ناز که می آید بسوی شهرتان گاز نه گاز آمد نه آب آمد نه باران و زردی میشود سهم بهاران اگر شعرم به نفع لار باشد همین فردا سَرَم بر دار باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:26 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
وَ یادَ شووِ زَمِسُنِ قدیمو
نُنِ اُشک اَند و مَهوَ و یَک دِلِ خَش بهارُش سُوز و صَحرووُش پُرِبَش مَکِس کُمبَ اَبُدِن شُووِ زَمِسّو خَش و خُرَم وَسُی سیبِ زِرِ تَش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:50 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
کاشکَه چُنِ قدیم دِلیا صافَند وُ یَک دُعا بَرو داند.
جباغ زِمی تِشنَی وُ صَحرُو داغِ داغِ دِلِ مَردُم چُنِ بالِ کلاغِ مِلازِ بِرکَه اُشکِ یَک غُرِشتی دوایِ بِرکَیا اَووِ جُبا غِ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:49 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
غزلی به گویش لاری
مَ نادَنِم چِه رَسمِ روزِگاره تِکِ کَلّی مَکِس فکرِ فِراره فِراراَزمردمُ و اَز حَرفِ لاری فِرار اَزقوم وخویشُ از دیاره فَسیلُ و اَسپَکو پَنگ و کُفاره کَلِنگِ مَهوَ و ماسِ تَغاره پِش اسّی وپِری و لودَ و سُپ فِرَسّ و گِدرُزَ و مَهر و خَشاره خورَیُ و کَمپُلُ سَمسیلُ تُربوُ بیابومو پُرِ بِرکَه و کُناره بِجی و کَلکُلاتو کَوگُ قُمری سه تا لُو گِز یِکی چِنگِ دُواره گَنُم اُشکِ بُده اِنگومِ جوری کَفِ دَسِّ بُواجی پورِ خاره کِنارِ بِرکَه پیپُ بَندُ چِخرِک کَفَی نیمَه چُنِ مَخمل بهاره بَرو اُنده پُرِ غُمب اسّی صحرو اَمَش خیره که خَیرُش بیشماره خُشالِن معدلُ مَحسینُ مُندن کِ شو صحرو پُرِ میگوی سواره دُتِ قَنبر کِ نُمزادِ مُشال ِ شَ کولَی توُلَکی که پورِ ناره اِدِ دَورَی که لاری بَم شُنابو شَگُیش بالَنگ اَگو که نَ خیاره دِلت خَش بو نُن ِ مَهوَ بَس اِسّی کبابِ بی دِلِ خَش زَهرِ ماره اَمَش مُردِن چِدِن حیفِ قَدیمو کُوو و کَورِچوُ پورِ مَزاره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:8 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
یک غزل مشترک با سرایش:
امشب برای آمدنت در مه بادست سوی ممتد چشمانم بید است جاری از بن تاریکی ...هی زن!بوز به گیس پریشانم واکن دریچه چشم تو می لغزد در چایی رقیق شب ایوان از دور هی سیاهی ناممکن قد بر کش از تلاطم فنجانم... درابتذال خالی یک تکرار من روبروی یک شبح تاریک کم می شود تمام اتاق از من هی ضربدرخودم شده چشمانم تنها هبوط کرده ام از برزخ در سایه های این شب سرگردان من، پاندولی که می دود از آغاز هی میرسم به نقطه ی پایانم هی بال پشت بال در این آبی گم کرده ام تمام وجودم را هفت آسمان که بی تو گشایم پر تنهاترین پرنده ی زندانم یک بیت هدیه نذر لبت کردم یک بیت قرض می دهیم لب را تا قطره قطره ذوب شوم از تو جاری شود وجود تو در جانم تکرار می شوم که مرا شاید در خاطرات خوب بگنجانی تو دور می شوی که شکستن را به لحظه های خویش بفهمانم با این شکسته های به جا مانده از مرد مبتلابه تب دریا در ساحل دل تو چه خواهد شد پایان قصه؟هیچ نمی دانم! هی کوچه باغ درهم گیسویت اینجا تمام فرصت آبادی ست باد آمد و وزید به مه انگار حس می کنم بدون تو ویرانم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:43 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام:عبدالرضا
نام خانوادگی:مفتوحی محل تولد:لار نام پسر:عرفان و دخترم غزل و....دیگر هیچ |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|