![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصی عبدالرضا مفتوحی |
|
بلند می شود از روی دنده ای مرده و روی یک لب پوسیده خنده ای مرده قبول کرده کسی طرح خوب آزادی پس از شنیدن پر پر پرنده ای مرده رسیده است به خطی که شکل پایان است مقام اول تلخی دونده ای مرده دوچشم خیره به یک روز نامه ی پاره دو خط نوشته و عکس زننده ای مرده همیشه حسرت شیرینی است در ذهنش در آرزوی مکیدن گزنده ای مرده کسی که پوز حریفان به خاک مالیده کسی که روی سکوی برنده ای مرده نشسته ثانیه در ایستگاه متروکه به روی صفحه ی ساعت خزنده ای مرده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:25 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
امواج دریا با پری رقصید آنشب مرجان بدون روسری رقصید آنشب حتی صدف بیدار شد ازخواب برخاست همراه ساحل بندری رقصید آنشب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:55 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
طوفان تر از همیشه ربودی جوانه را
پاشیده ای به هم تو زمین و زمانه را گویا تر از همیشه نگاه غریب من بیهوده بسته اید دهان ترانه را از آشیانه های زمین مرگ می چکد آنسوی ابرها بسراییم لانه را دارد گلوله می پرد از خنده ی تفنگ مسموم کرده اند زمین آب و دانه را مبهوت و گنگ کنج قفس بال می زنند پیدا نمی کنند چرا راه خانه را ؟ چین و چروک چهره ی من یادگار تو خط ها سروده اند غم تازیانه را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:6 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
وقتی که دروغ در زمین کاشته شد
هی بغض میان بغض انبا شته شد فریاد مسیر خویش را پیدا کرد از راه گلو سکوت برداشته شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:35 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
هفته ی معلمی که مسیر زندگی یک دانش آموز در دست اوست مبارکباد
با چوب خود زدی کف دستم ببخشمت؟ از درس و م شق ومدرسه رستم ببخشمت؟ روزی سر کلاس ریاضی به سنگ تو مثل بلور و شیشه شکستم ببخشمت؟ تهمت زدی به من که تقلب نموده ام گفتی که من روانی و پستم ببخشمت؟ روزی کنار تخته سیاهی زدی به من شد رنگ تخته ناخن شستم ببخشمت؟ روزی که خسته بودم و بیمار و نا توان گفتی به من که لاتم و مستم ببخشمت؟ عمری سر کلاس تو درجا زدم چقدر چشم انتظار نمره نشستم ببخشمت؟ دیدم به خواب خوش که کتک می زنی مرا از خواب خوش رمیدم و جستم ببخشمت؟ روز معلم است و ندارم هدیه ای جز شعرکی که مانده بدستم ..ببخشمت؟
سروده شده اردیبهشت هشتاد و چهار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:16 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
رودم که در سر فکر اقیانوس می چرخد
خورشید میخواهم ولی فانوس می چرخد چندیست دارد یک نفر دنبال یک چیز ی بی مقصدومقصود هی مایوس می چرخد آیینه می بیند مرا دل ر ا نمی بیند برلب تبسم در دلم افسوس می چرخد چندیست در جان کلیسا رعشه افتاده گویا که پتکی در دل ناقوس می چرخد بیدارم و در خوابم و درخواب ....بیدارم در انزوای هر شبم کابوس می چرخد خورشید هم سرگیجه دارد میرود مشرق حتی زمین حتی زمان معکوس می چرخد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:23 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
ای جنس سخاوت تو همچون طایی در کوه و کویر و دشتها با مایی میگفت عطش به برکه ی لارستان هر چند که تشنه ای ولی سقایی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:41 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
درمحله ی امامزاده سقایی زندگی می کرد به نام نصرالله دیمی که روز رحلت امام خمینی سال 68 کنار مسجد جامع لار در حالی که همراه سایر عزادارن سینه می زد چشم بر هم گذاشت و به دیار باقی شتافت .هنوز صدای یا الله گفتن نصرالله رهایم نکرده است.روحش شاد
تَیتَخ
کَلِنگِ مَهوَیِ مَدبَخ بیاری پَرَی اُرسیِ بَواجی نَخ بیاری کِنارِ بِرکَه وا یادِ نَصُلله(نصرالله) اُچی چِخرِک وَسُی تَیتَخ بیاری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:55 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:14 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
لارستان دوستت دارم لارستان
تو لاری لیک همچون قند هاری درون خویش جز افغان نداری سراپا زرد چون پا ییز هستی زبیکا ر و گدا لبریز هستی نمیدانم که هستی و چه هستی غریب و غربتی را می پرستی اگر بر خَیرینت فخر داری بپرس از این و آن استخر داری تو از هر سو به مسجد راه داری ولی کمبود ورزشگاه داری عروس شهرمان را همسری نیست کسی اصلا به فکرقیصری نیست که سقفش گشته جای موریانه بریزد بر زمین ترسم شبانه تَبَت بالا و می لرزی همیشه شدی تقسیم با لبخند تیشه چنان کیک تولد سر نوشتت به نامردی جهنم شد بهشتت تو مهد برکه های تشنه هستی به قلب دشمنانت دشنه هستی همی گفتند شیرین میشود آب نشد شیرین نه بیداری نه در خواب یکی میگفت روزی با دوصد ناز که می آید بسوی شهرتان گاز نه گاز آمد نه آب آمد نه باران و زردی میشود سهم بهاران اگر شعرم به نفع لار باشد همین فردا سَرَم بر دار باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:26 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام:عبدالرضا
نام خانوادگی:مفتوحی محل تولد:لار نام پسر:عرفان و دخترم غزل و....دیگر هیچ |
|
RSS
|