![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصی عبدالرضا مفتوحی |
|
ابر ناله کرد و برکه باردار شد
برکه بر گلوی تشنه آبشار شد ابر تکه تکه تکه باز خود کشی دشت خنده خنده خنده گلعذار شد موج زد سراب درزمین عطش عطش کار آسمان خیره زار زار شد زرد داشت یک کمان کمان آتشین ابر در میان آسمان شکار شد دشت شد اسیر دست هرزه گردها خوار در میان سیم خار دار شد باز میله باز هم کبوتر و قفس آسمان سیاه و غرق قار قار شد چار فصل سالمان دوباره زرد زرد باغ مرکز صدور چوب دار شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:29 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
شما که بر گز شیرین من مگس شده ای
شبیه آنچه ببندد ره نفس شده ای دلم هوای پریدن به آسمان دارد ولی چه حیف برای دلم قفس شده ای به چشم هر که ببیند تورا گلی سرخی ولی به دیده ی من همچو خاروخس شده ای تو می رسی و پر از رعشه میشود بدنم شبیه زلزله های بم و طبس شده ای به جان قایق فرسوده و شکسته ی دل هجوم وحشی امواج در ارس شده ای نگاه قرمز و شیطانی تو می گوید به فکر صید جدیدی پراز هوس شده ای نوشته ای که جدا میشوی و این دفعه خدا به خیر کند عاشق چه کس شده ای
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:15 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
عمریست که دل شکسته ای بانو جان
از دست زمانه خسته ای بانو جان وقتی سر من داد زدی فهمیدم هستی تو سلاح هسته ای بانو جان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:20 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
بستی تو نامه پای کبوتر یواشکی
دادی پرنده را به هوا پر یواشکی گفتی سر قرار بیایم دوباره من روز سه شنبه هشتم آذر یواشکی گفتی بزن توعینک دودی به چشم خود زیر درخت بید تناور یواشکی گفتی کجاست عکس قشنگت ببینمت دادی تو نامه های مکرر یواشکی دیدم حدود ساعت شش بود آمدی دور از نگاه تیز برادر یواشکی بعدش اشاره کردی و گفتی ازاینطرف پشت همان درخت تناور یواشکی گفتم نمی شناسمت ای دختر جوان من من کنان سپیده نه ساغریواشکی با آن نگاه و خنده مرموز و زیرکت بردی تو عقل و هوش من آخر یواشکی حالا حدود بیست و دو ماهی گذشته است از آن زمان که بنده شدم خریواشکی خواندم بلند شعر خودم را برایتان این خاطرات تلخ سراسر یواشکی
سروده سال ۱۳۸۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:40 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
دربازی زندگانی ام کیش شدم
کافر شدم و دور زهرکیش شدم این شد که شبی سوار بر یک قایق پارو زدم و روانه کیش شد ................................................... دختر به دل نازک من سنگ نزن باچشمک من خنده کمرنگ نزن این نامه بخوان وبعد تصمیم بگیر فورا به پلیس ۱۱۰ زنگ نزن ................................................. آرام شد آسمان و گفتی عالیست در سفره عرش جای قرمز خالیست هنگام غروب آسمان قرمز شد دیدی که خدا دشمن استقلالیست .................................................. نماینده گفتی که کمک رسان مردم هستی سرسبز تر از ساقه گندم هستی حالا که خرت گذشته از پل آقا خوش می گذرد زدیده ها گم هستی ....................................................... گفتیدشما بنده مردم شده اید یک عمرنماینده مردم شده اید چندیست چنان قرص روانگردانید زیرا سبب خنده مردم شده اید ...................................................... ای مرد دمی تو پرده از راز بگیر حقی است از آن ما بر باز بگیر سرد است هوا ونفت کمیاب شده از دولت خود برایمان گاز بگیر .................................................... ................. تا کی زنگاه این و آن گم باشم چون بار بروی دوش مردم باشم گفتید به من که آرزو کن٫ باشد ای کاش که من شبیه(یانگوم)باشم .............................................. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:6 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام:عبدالرضا
نام خانوادگی:مفتوحی محل تولد:لار نام پسر:عرفان و دخترم غزل و....دیگر هیچ |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|