![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شخصی عبدالرضا مفتوحی |
اسرار نهان عشق را می فهمید چون روح وروان عشق را می فهمید همسایه ی ابرهای باران زا بود دستور زبان عشق را می فهمید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:48 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
دارد بساط رفتنشان جور می شود
یک زن کنار پنجره رنجور می شود مادر دوباره آتش و اسفند بدرقه ازترس اینکه چشم همه شور می شود ساحل دوباره شرجی و دریاست بیصدا کم کم ز دیدگان همه دور می شود در گردباد حادثه فانوس بختشان میرقصد و درخشش آن کور می شود مردی که اشتیاق عسل داشت قسمتش این دفعه نیش زهری زنبور می شود چشمی به در سپیدشد از دست انتظار دارد اتاق خلوت او گور می شود دریاگرسنه وقت غروب است یک نفر گویابه جای طعمه خودش تور می شود
سروده شده بهمن هشتاد و پنج |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:49 توسط عبدالرضا مفتوحی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام:عبدالرضا
نام خانوادگی:مفتوحی محل تولد:لار نام پسر:عرفان و دخترم غزل و....دیگر هیچ |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|